چقدر شيطان استاد است!!او چقدر در غافل كردن مردم، هنر دارد، او هر كسى را به چيزى مشغول مى كند تا مبادا دعاى براى ظهور، فراگير شود! اوّلين كار او اين است كه تهمت هاى ناروا به مهدى(عليه السلام) مى زند، كارى مى كند كه مردم خيال كنند وقتى مهدى(عليه السلام) بيايد حمام خون راه مى اندازد و بيشتر مردم روى زمين را مىكُشد.
در حالى كه آن حضرت، مهربان تر از همه است، او با كسانى كه ظالم و ستمگرند و با حق و حقيقت دشمنى دارند سر جنگ دارد، او مى آيد تا اشك از صورت يتيم پاك كند و دل شكسته مظلوم را شاد كند و ياور بى پناهان باشد ، او مى آيد تا با ظلم ها و بى عدالتى ها مبارزه كند، كسانى كه خونِ مردم را در شيشه كرده اند حاضر نيستند از قدرت كنار بروند، آنان هستند كه جنگ را آغاز مى كنند، مهدى(عليه السلام) از خود و يارانش دفاع مى كند و آنان را به پذيرش حق دعوت مى كند، امّا آنان حق را نمى پذيرند و كار به جنگ مى رسد و آن ستمكاران به سزاى اعمالشان مى رسند.
* * *
سفیانی
حتماً نام سفيانى را شنيده اى؟ او چند ماه قبل از ظهور مهدى(عليه السلام) قيام خواهد كرد، هدف او اين است كه از برقرارى عدالت مهدوى جلوگيرى كند، او دشمن اصلى مكتب تشيع است، از سوريه به سمت عراق مى آيد، شهر كوفه را تصرف مى كند، شيعيان زيادى را به شهادت مى رساند، او جنايت هاى بيشمارى انجام مى دهد، حمام خون به راه مى اندازد، خون بى گناهان زيادى را به زمين مى ريزد.
وقتى مهدى(عليه السلام) ظهور مى كند به سوى كوفه مى آيد، اينجاست كه سفيانى تصميم مى گيرد توبه كند و جان خويش را نجات دهد، به نظر شما آيا مهدى(عليه السلام) توبه او را قبول مى كند؟
سفيانى از سپاهيان خود جدا مى شود و تنهاىِ تنها به سوى مهدى(عليه السلام) مى آيد و با آن حضرت گفتگو مى كند و توبه خود را اعلام مى دارد، اينجاست كه مهدى(عليه السلام) او را مى پذيرد.[۱]
اين چه مهربانى است كه در دل مهدى(عليه السلام) است كه حتى سفيانى را هم مى بخشد! پس چرا عدّه اى، مردم را از شمشير آن حضرت ترسانده اند؟ چرا عدّه اى آن تهمت هاى ناروا را پذيرفته اند؟ شيطان چقدر در كارش استاد است! خدا او را لعنت كند كه چگونه جلوه مهربانى مهدى(عليه السلام) را نزد مردم خراب مى كند و ترس و وحشت در دل مردم مى اندازد.
همين شيطان سرانجام باعث بدبختى سفيانى مى شود، وقتى سفيانى به نزد سپاهيان خود بازمى گردد، يارانش از او مى پرسند:
ــ جناب فرمانده! سرانجام كار شما چه شد؟
ــ من تسليم شدم و با امام بيعت كردم.[۲]
ــ چه كار اشتباهى كرديد و ذلّت را براى خود خريديد.
ــ منظور شما چيست؟
ــ شما فرمانده لشكرى بزرگ بوديد و ما همه گوش به فرمان تو بوديم; امّا اكنون سربازى بيش نيستى كه بايد از فرمانده خود اطاعت كنى ![۳]
آرى، شيطان بار ديگر او را فريب مى دهد، او مقدارى فكر مى كند و سرانجام عهد و پيمان خود را مى شكند و تصميم مى گيرد بار ديگر به شهر كوفه يورش ببرد و با امام بجنگد، ولى او در اين جنگ شكست مى خورد و اين بار به سزاى اعمالش مى رسد.
* * *
شيطان چه تهمت هاى ناروايى را به مهدى(عليه السلام) زده است، او سخنان باطلى را به ذهن بعضى ها تلقين كرده است و عدّه اى مى گويند: «دعا نكن مهدى بيايد، زيرا اگر او بيايد، اول گردن من و تو را مى زند»، «وقتى مهدى بيايد حمام خون راه مى اندازد» و… اين تهمت هاى ناروا را چه كسى درست كرده است؟ همان شيطان كه دشمن اصلى مهدى(عليه السلام) است، دشمن كار خودش را مى كند، از او توقعى نيست، درد اين است كه چرا گروهى از شيعيان اين تهمت هاى ناروا را قبول كرده اند، واى بر ما كه چقدر در حق امام مهربان خود ظلم مى كنيم و سخن هاى دروغى را كه شيطان آن را رواج داده است مى پذيريم، به راستى آيا مگر مهدى(عليه السلام) فرزند پيامبر رحمت نيست؟ او مى آيد كه به شيوه پيامبر عمل كند، همان پيامبرى كه منادى مهربانى بود.
ظهور، زيباترين اتّفاق در جهان است، يك شيعه بايد دلش از ظهور شاد شود زيرا همه زيبايى ها در آن زمان اتّفاق مى افتد، امّا اين شيطان چه كرده است، او كارى كرده است تا كسانى كه بايد مشتاق ظهور باشد، از ظهور مى هراسند! دوران ظهور، دوران عزت شيعه است، آن روزگار، روزگار رهايى است و عدالت در همه جا سايه مى گستراند، امّا ما مى بينيم كه ستم ديدگان از ظهور در هراس هستند، اين همان برنامه اى است كه شيطان آن را اجرا كرده است، بيشتر كسانى كه قرار است براى ظهور دعا كنند همين ستم ديدگان هستند كه ظهور نجات بخش آنان از دست ظلم ها و ستم ها است ولى همين ستم ديدگان را از ظهور ترسانده اند…
* * *
وقتى ما از زيبايى هاى روزگار ظهور سخن مى گوييم نقشه شيطان دروغگو را بى اثر مى كنيم، ما بايد به همه بگوييم كه در روزگار ظهور چه اتّفاقاتى روى مى دهد، همه خوبى ها در آن روزگار است، وقتى مولاى ما ظهور كند، همه مردم زمين در شادى و نشاط خواهند بود، زيرا آن زمان، حكومت عدل برقرار مى شود و از ظلم و ستم، نشانى نخواهد بود.[۴]
آرى، در آن دوران، فقر از ميان مى رود، مردم، ديگر فقيرى را نمى يابند تا به او صدقه بدهند. مردم به جاى عشق به دنيا، عاشق عبادت مى شوند و كمال خويش را در عبادت و بندگى خدا جستجو مى كنند و هرگز گناه نمى كنند.[۵]
فرشتگان همواره بر انسان ها سلام مى كنند و در مجالس آنها شركت مى كنند. قلب مردم آن قدر پاك شده است كه مى توانند فرشتگان را ببينند.[۶]
خداوند دست رحمت خويش را بر سر مردمان مى كشد و عقل همه انسان ها كامل مى شود. علم و دانش رشد زيادى مى كند به طورى كه دانش بشر، ده ها برابر مى شود.[۷]
خداوند قواى بينايى و شنوايى مردم را زياد مى كند تا آنجا كه مردم بدون هيچ گونه وسيله اى، در هر كجاى دنيا كه باشند مى توانند امام را ببينند و كلام او را بشنوند.[۸]
فرشتگان كسانى را كه دوست دارند خدمت امام برسند به كوفه مى برند، در هيچ جاى دنيا، بيمارى ديده نمى شود و همه در سلامت كامل زندگى مى كنند. هيچ اختلافى در سرتاسر دنيا به چشم نمى خورد و مردم از هر قبيله و قومى كه باشند در صلح و صفا با هم زندگى مى كنند.[۹]
هيچ كس با ديگرى دشمنى ندارد و مردم به هم حسادت نمى ورزند و همه با هم صميمى هستند. جهان در امنيّت كامل است به طورى كه حيوانات وحشى هم، ديگر به انسان ها آزار نمى رسانند و حتّى گرگ هم به گوسفند حمله نمى كند. باران رحمت الهى زياد مى بارد و سرتاسر دنيا، سرسبز و خرّم است.[۱۰]
اين همان روزگار ظهورى است كه همه خوبان دنيا منتظر آن هستند و شيطان هم تلاش مى كند با دروغ هاى خود، ما را از آن روزگار بترساند، زيرا ديگر كار شيطان در آن روزگار به پايان مى رسد و او با ذلت و خوارى به دست مهدى(عليه السلام) به سزاى اعمالش مى رسد. لعنت خدا بر اين شيطان مكّار!
[۱] . إذا بلغ السفياني… يتجرّد بخيله حتّى يلقى القائم…: بحار الأنوار ج ۵۲ ص ۳۸۸.
[۲] . فيجيء السفياني فيبايعه ، ثمّ ينصرف إلى أصحابه: بحار الأنوار ج ۵۲ ص ۳۸۸.
[۳] . ثمّ ينصرف إلى أصحابه فيقولون: ما صنعت؟ فيقول: أسلمت وبايعت،فيقولون له: قبّح الله رأيك، بينما أنت خليفة متبوع فصرت تابعاً: بحار الأنوار ج ۵۲ ص ۳۸۸.
[۴] . الخير كلّه في ذلك الزمان يقوم قائمنا: الغيبة ص ۲۱۳، يفرح به أهل السماء والأرض ، والطير في الهواء ، والحيتان في البحر: الملاحم والفتن ص ۲۸۱، لا تذهب الدنيا حتّى يملك رجل من أهل بيتى… اسمه اسمي يملأ الأرض عدلاًوقسطاً…: فتح الباري ج ۱۳ ص ۱۸۵، المعجم الصغير ج ۲ ص ۱۴۸، صحيح ابن حبّان ج ۱۵ص ۲۳۸، المعجم الأوسط ج ۴ ص ۲۵۶، تفسير الرازي ج ۲ ص ۲۸، الجرح والتعديل ج ۲ ص ۴۹۴، تاريخ بغداد ج ۱ ص۳۸۷، سير أعلام النبلاء ج۵ ص ۱۱۶.
[۵] . لا يجد الرجل منكم يومئذ موضعاً لصدقته ولا لبرّه ; لشمول الغنى جميع المؤمنين: الإرشاد ج ۲ ص ۳۸۴، بحار الأنوار ج ۲ ص ۳۸۴، يطلب الرجل منكم من يصله… فلا يجد أحداً يقبل منه: الإرشاد ج ۲ ص ۳۸۱، بحار الأنوار ج ۵۲ ص ۳۳۷، يحسن حال عامّة الناس… لا يُعصى الله في أرضه…: بحار الأنوار ج ۵۲ ص ۱۲۸.
[۶] . إذا قام القائم ، يأمر الله الملائكة بالسلام على المؤمنين والجلوس معهم في مجالسهم…: دلائل الإمامة ص ۴۵۵.
[۷] . إذا قام قائمنا وضع الله يده على رؤوس العباد ، فجمع بها عقولهم…»: الكافي ج ۱ ص ۲۵، كمال الدين ص ۶۷۴، الخرائج والجرائح ج ۱ ص ۲۴، العلم سبعة وعشرون حرفاً ، فجميع ما جاءت به الرسل حرفان ، فلم يعرف الناس حتّى اليوم غير حرفين ، فإذا قام القائم أخرج الخمسة والعشرين حرفاً فبثّها في الناس…: مختصر بصائر الدرجات ص ۱۱۷، بحار الأنوار ج ۵۲ ص ۳۳۶.
[۸] . إنّ قائمنا إذا قام ، مدّ الله عزّ وجلّ لشيعتنا في أسماعهم وأبصارهم ، حتّى لا يكون بينهم وبين القائم بريد ، يكلّمهم فيسمعون…: الكافي ج ۸ ص ۲۴۱، بحار الأنوار ج ۵۲ ص ۳۳۶.
[۹] . فإذا أراد واحد حاجة أرسل القائم من بعض الملائكة أن يحمله…: دلائل الإمامة ص ۴۵۵، … ولا يمرض ، ويقول الرجل لغنمه ولدوابه: اذهبوا وارعوا…: الملاحم والفتن ص ۲۰۳، كتاب الفتن للمروزي ص ۳۵۴، ليرفع عن الملل والأديان الاختلاف ، ويكون الدين كلّه واحداً…: مختصر بصائر الدرجات ص ۱۸۰، بحار الأنوار ج ۵۳ ص ۴.
[۱۰] . ولا تشاحّ ولا تحاسد ولا تباغض: الجامع الصغير ج ۲ ص ۱۳۵، كنز العمّال ج ۱۴ ص ۳۳۳، الحيّات والعقارب ظاهرة ، لا تؤذي أحد ولا يؤذيها أحد ، والسبع على أبواب الدور يستطعم ، لا يؤذي أحد…: الملاحم والفتن ص ۲۰۳، كتاب الفتن للمروزي ص ۳۵۴، وحتّى يمرّ الرجل على الأسد فلا يضرّه: الجامع الصغير ج ۲ ص ۱۳۵، كنز العمّال ج ۱۴ ص ۳۳۳، فلا تمنع السماء شيئاً من قطرها ، ولا الأرض شيئاً من نباتها: الجامع الصغير ج ۲ ص ۴۰۲، مجمع الزوائد ج ۷ ص ۳۱۴، الكامل ج ۳ ص ۹۹، تذكرة الحفّاظ ج ۳ ص ۸۳۸، تاريخ ابن خلدون ج ۱ ص ۸۰۸، يؤذَن للسماء في القطر ، ويؤذَن للأرض في النبات ، حتّى لو بذرت حبك في الصفا لنبت…: الجامع الصغير ج ۲ ص ۱۳۵، فوائد العراقيين ص ۴۴، لأنزلت السماء قطرها ، ولأخرجت الأرض نباتها: تحف العقول ص ۱۱۵، الخصال ص ۶۲۴، بحار الأنوار ج ۵۲ ص ۳۱۶.