تا پا گذاشت یاد تو در زندگانیام
پوشید رَختِ سبزِ بهاری؛ جوانیام
من آن کبوترم که به معراج میروم
وقتی تو در هوای خودت میپَرانیام
حس میکنم هنوز مُهمّم برای تو
هر دفعه سمت خویش مرا میکِشانیام
در روضه رزقِ اشک مرا بیش میدهند
وقتی کنار دست خودت مینِشانیام
یک روز هفته تشنۀ سرداب سامرا
یک روز هفته سهلهای و جمکرانیام
من در خُور غلامی تو نیستم ولی
باور نمیکنم که از این در برانیام
من صاحبی ندیدهام این قدر با گُذشت
امّا هزار حیف که اهل وفا نِیام
در پیش خلق آبرویم را نگاهدار
عُمریست گفتهام که امامزمانیام
حالِ اطاعت از تو ندارم مرا ببخش
آقا مرا به تشنه لب کربلا ببخش
🖊 محمد قاسمی